چرا اول پیش من آمدید؟! ...
مادر شهید می گوید: اولینباری که مجروح شده بود، بعد از تحویل سال برای دیدنش به بیمارستان بوعلی ساری رفتیم، وقتی ما را دید، خیلی ناراحت شد و گفت: «چرا اول پیش من آمدید؟! باید اول منزل خانوادههای شهدا و جانبازان میرفتید، آنها واجبترند».
به گزارش خبرگزاری حیات، رزمندگان و خانوادههای شهدا منشور گنجی هستند که جنگ را باید از دل آنها جستوجو کرد، واژه به واژهای که بیان میکنند، گوشهای از سند افتخار سربازان روحالله و برگی زرین از تاریخ شیعه است،* امام جان و قلب من استصدیقه آشوری مادر شهید محمدعلی باقری میگوید: محمدعلی سومین فرزندم بود که در سال 1347 در همین روستا بهدنیا آمد و دوره ابتدایی را در روستای خودمان و راهنمایی را در روستای اسرم سپری کرد اما برای اینکه در کارهای کشاورزی کمکحالمان باشد، ترک تحصیل کرد.محمدعلی بچه بسیار مهربان، خوشبرخورد و مؤدبی بود و از نظر اخلاقی و نماز و عبادت زبانزد همه بود. آن موقع در منطقه ما لولهکشی آب نبود، به خاطر همین او با تراکتور از مناطق دیگر برای مردم آب آشامیدنی و سالم میآورد.وقتی انقلاب به پیروزی رسید او هم همراه با برادر بزرگترش در راهپیماییها و تظاهرات مختلف شرکت می کرد، اگرچه در اوایل انقلاب به حجاب اهمیت زیادی داده نمیشد اما او در این زمینه بسیار حساس بود و آن را به من و خواهرانش تذکر می داد.نخستینبار در سال60 بود که تصمیم گرفت به جبهه برود، به همین خاطر برای گذراندن آموزش نظامی به خانببین گرگان رفت، یک ماهی را در آنجا ماند و بعد برای اینکه در کار کشاورزی به ما کمک کند، به مرخصی آمد، سپس به کردستان رفت، پنج ماهی از رفتنش میگذشت اما ما هیچ خبری از او نداشتیم.همه میگفتند: او شهید شده تا اینکه یک روز صبح، بدون اینکه به کسی خبری بدهد، آمد اما آنقدر موهای سر و محاسنش بلند شده بود که شناختش برایمان سخت شده بود.نخستینبار در عملیات والفجر 8 در حین خنثی کردن مین، انفجاری رخ داد و در این حادثه 4 انگشت پای چپش قطع شد، او را چند روز در اهواز و مشهد و سپس در ساری بستری کردند اما ما هیچ خبری از او نداشتیم تا اینکه روزی شهید حاج رحیم بردبار ـ فرمانده گردان تخریب لشکر ویژه 25 کربلا ـ که فرماندهاش بود با یک پارچه شلواری و یک نامه که خودش از طرف محمدعلی نوشته بود، به منزلمان آمد و گفت: «نگران نباشید، او سالم است و تا چند روز دیگر خودش به دیدنتان میآید».چند روزی بیشتر از این ماجرا نگذشته بود که از طریق یکی از آشنایان متوجه شدیم او در بیمارستان بوعلی ساری بستری شده است.بار دوم از ناحیه چشم مجروح شد و سومینبار در عملیات کربلای 4 پای راستش مجروح شد که اصلاً به منزل نیامد و همانجا در بیمارستان صحرایی بستری شد و بعد از بهبودی در عملیات کربلای 5، حضور پیدا کرد که در همین عملیات بر اثر شلیک خمپاره پس از فرماندهاش شهید زنگیان به شهادت رسید.پسرم برای خانوادههای شهدا، جانبازان و اسرا احترام خاصی قائل بود، اولینباری که مجروح شده بود، بعد از تحویل سال برای دیدنش به بیمارستان بوعلی ساری رفتیم، وقتی ما را دید، خیلی ناراحت شد و گفت: «چرا اول پیش من آمدید؟! باید اول منزل خانوادههای شهدا و جانبازان میرفتید، آنها واجبترند».عاشق امام(ره) و انقلاب و شهید و شهادت بود هر وقت که به مرخصی میآمد در تشییع جنازه شهدا شرکت میکرد، مانند همه شهیدان، ارادت ویژهای به امام و رهبری داشت و همیشه میگفت: «امام جان و قلب من است و من فقط به خاطر امر او به جبهه میروم».برای شرکت در جنگ هیچ توقعی از کسی نداشت تا جایی که وقتی اولینبار مجروح شد، از طرف بنیاد شهید به سراغش آمدند و به او پیشنهاد کردند تا خانهای برایش بسازند اما او قبول نکرد و گفت: «من فقط به فرمان امام(ره) و برای دفاع از وطن، ناموس و انقلابم به جبهه رفتم و نیازی به تجلیل و تقدیر ندارم».آخرینباری که میخواست به جبهه برود همه خانواده را دور هم جمع و با همه خداحافظی کرد، یادم میآید آن روز هوا بارانی بود و پدر و برادران و خواهرانش او را تا ایستگاه محل بدرقه کردند، محمدعلی به آنها گفت: «مطمئن باشید پیکرم نیز در یک چنین روز بارانی به خاک سپرده خواهد شد».او دو ماه مفقوالاثر بود تا این که برادرش جسد او را در معراج شهدای تهران شناسایی کرد، در روز تشییع جنازهاش، هوا بسیار گرم بود اما موقع خاکسپاری آنچنان هوا بارانی شد که انگار روزها از آفتاب خبری نبود.* محل شهادتش را نشانم دادندهاجر معصومی مادر شهید مظفر نوروزی از شهدای رستمکلای بهشهر نیز بیان میکند: مظفر در سال 1367 در تهاجم عراق برای بازپسگیری شهر فاو به شهادت رسید و پیکر پاکش در میعادگاه عاشقان جاودانه شد.احساس میکنم دین خود را به اسلام، انقلاب و امام(ره) ادا کردم و امانت خداوند را به ایشان برگرداندم و از این بابت بسیار خوشحالم و از آنچه که در راه خدا دادم اصلاً احساس پشیمانی نمیکنم.مظفر بهدلیل پایین بودن سنش، وقتی میخواست عازم جبهه شود مانع او میشدند که در نهایت شناسنامه خواهرش رقیه را که از او بزرگتر بود برداشت و با دست کاری کردن اصل شناسنامه و پاک کردن اسم خواهرش و نوشتن اسم خود موفق به عزیمت به جبهههای نبرد حق علیه باطل شد.در سه مرحله توفیق پیدا کرد که به منطقه اعزام شود، در یکی از دفعات در کردستان به اتفاق تنی چند از همرزمان به سبب گم کردن مسیر چند روزی را با خوردن گیاهان جنگلی بهسر بردند تا اینکه به مقر نیروهای خودی رسیدند.قبل از اعزام در مرحله سوم که منجر به شهادت او شد، مظفر به من گفت: مادرجان! ـ شهید اسماعیل اجاقی ـ از دوستان بسیار نزدیک مظفر بود و پیش از او به شهادت رسیده بود ـ منتظر من است که باید پیش او بروم.شبی در خواب دیدم که سه کبوتر با نوک خود به شیشه پنجره منزلمان می زنند و هر کاری میکنم دور نمیشوند، سپس شهید سید محمدتقی هاشمینسب را دیدم که درب منزل ما را می زند و تقاضای یک قرص نان میکند، من هم به دخترم گفتم که یک عدد نان به او بدهد و سپس بیدار شدم.دوباره پس از نماز صبح که خوابیدم مجدداً خواب سیدی را دیدم که که مرا به همراه خود فرا خواند، مرا به جایی برد که شبیه اروندکنار بود و در کنار نیزارها محلی را به من نشان داد که شبیه یادمان شهیدان بود و گفت که همینجا بنشینید که محل شهادت مظفر است.در بیشتر مشکلات و گرفتاریهایی که که برایم روی می دهد، همواره به حضرت زهرا(س) متوسل می شوم و صبر حضرت زینب(س) را آرزو میکنم؛ از جوانان میخواهم که ادامهدهنده راه شهیدان باشند و از خداوند بزرگ عاقبتخیری همه جوانان را مسألت میکنم. منبع:فارسانتهای پیام/